من به این خانه آمدم و خانه ها همیشه روز اول فقط زوایای مرموز و دشمن خود را به آدم نشان می دهند. باید زبان خانه ها را پیدا کرد و با آن ها به زبان خانه ای حرف زد. و گرنه خانه مثل سقف و ستون روی کلمات گلشیری می ریزد و از هیچ کس هم البته خبری نخواهد شد … ولی من فعلا با این خانه حرف می زنم . باید حضورم را بفهمد و بفهمد که باید بفهممش!
ای خانه!
خلوتم را به هم نزن!
خانه ات سبز باشد به لطف ابرکی که می بارد
گاه گاهی
ازسر شوق یا که دلتنگی.
خانه اما دشمن نمی شود هرگز
تا وقتی بر شانه هایش
سر دلتنگی می گذاری
ومی باری
یک دل سیر…